انتظار و انتظار و بازهم انتظار اما فقط بگویی تا ابد می آیی
...میشود تا ابد در انتظارت بود...
بازهم این چنین آشفته ام و می دانم که آرامشی در پی نیست
ای کاش که حتی برای لحظه ای چند آرامشی قبل از طوفان وجودم را فرا می گرفت
بی قرار پرسه می زنم رویاهای شیرینمان را
اما این بار بی حضور تو
عادت کرده ام به این سفر هر روزه ام
این روزها دگر چشمم نمی گرید
این روزها دلم می گرید
کاش کسی بود تا چتری می شد برای دل بارانی من
نمی دانم که دغدغه ذهن تو این روزها چیست
اما مدام دلشوره های عجیب دیوانه ام می کند
سست و خسته و خموده ام
بی اختیار برایت می نویسم
چرا که طاقتی دیگر برایم نمانده است
می دانم که این بار هم پاسخی برای حرفهای من نیست
اما آرام می شوم حتی اگر بدانم که حرفهایم خوانده می شود از جانب تو
حرفهایم بی پاسخ ماند
نگاهم در تاریکی پوسید
و بغض راه گلویم را بست

كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد :
« مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون
هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!»
خداوند پاسخ داد :
« از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او
در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!
« اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها
براي شادي من كافي هستند. » خداوند لبخند زد :
« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو
عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد :
« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت :
« فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش
تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني »
كودك با ناراحتي گفت : « وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»
اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :
« فرشته ات دستهايت رادركنارهم قرارخواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني »
كودك سرش را برگرداند و پرسيد :
« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟»
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود
كودك با نگراني ادامه داد :
« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود»
خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد كن را خواهد
آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود »
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به
زودي سفرش را آغاز كند .
او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :
« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد »
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .»
چقدر منتظرت بودم. می ترسيدم تـــو هم عادت آمدن را از ياد برده باشی! به وسعت اشتياق آمدنت با ثانيه به انتظار نشستم. چقـــــــدر دوستت دارم! فراتر از مرز دلبستگی عاشقانه می پرستمت. شايد برای اين است که در هزار رنگ اطرافم٬ هنوز تــو هستی که يکرنگی !!! انتظار من٬ از پس لحظه های پايا عبور کرد تا به تـــو رسيد و من تشنه ی اين هوای جان بخشم. تو آمدی و معصوميت زيبای نگاهت٬ کثرت ناموزون رنگ ها را خنثی کرد.دلم میخواهد کنار تو و مثل تو باشم مثل تو باشم:
پـــــــــاک و دوست داشتنی و وسيـــــــــــــــع.

کلمه هاي سنگين را کنار بزن. يا بال و پري به آن ها بده؛ بگذار با رويايت پرواز کنند.
چرا نمي بينمشان؟!
تو که هميشه از سادگي ات دم مي زني،
بگذار حس کنم که مانند باران ساده اي!
ساده اي به سادگي پيچک سبز تنها.
ساده اي به صداقت نگاهت.
بگذار کلماتت سادگي ات را نشانم دهند.
سبک پرواز کنند. مرا هم پرواز دهند.
باز هم از من مي شنوي که خستهام.
هزاران بار ديگر هم!
پس بگذار سادگي ات مرا آرام کند.
بگذار کلماتت خستگي هزار باره ام را دور بياندازد.
بگذار باورت کنم. تمام تو را. و تمام سادگي ات را.
می گفتم عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم..
او رفت و تنها ماندم ....
زندگی کرد و عشقش را فراموش کرد...
از من پرسیدند از عشق چه می دانی؟ برامون از عشق بگو....
گفتم: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفتم: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفتم: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفتم: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفتم: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفتم: عشق دروغی بیش نیست....

گریه کن ابرک معصوم، زمینگیر شدیم ------ آسمان نیز نشد آیینه دار من و تو
لحظه هایی که به هم رد و بدل می کردیم ------ آخرش نیز نخوردند به کار من و تو
تو چقدر زود بریدی و به من بد کردی ------ دستخوش! همسفر! این بود قرار من و تو ؟
باغ تو مزرعه ی هرزه ترین زمزمه بود ------ مفتکی هم نمی ارزید بهار من و تو
آخرین بیت ببین! قافیهام را باختي ------ هر چه نفرین غزل هست نثارت

يادته اولين ديدار
اولين بوسه
يادته؟
اولين باري كه همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم
به هم قول داديم مال هم باشيم
به هم دروغ نگيم
چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت
چه قدر سخته آدم كسي رو كه همه عشقش شده.همه ي وجودش شده
هر چند وقت يه بار ببينه
خوش به حال اونايي كه عاشقن و هميشه كنار هم هستن
خوش به حال اونايي كه مي دونن يه روز به هم ميرسن
خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي دارن
خوش به حال اونايي كه اول راه هستن
چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم بمونم منتظر تا برگردي پيشم
اگر چه بوسه ي اونروزمون گناه به شمار ميرفت
ولي براي من مقدس بود يه جور تجديد ميثاق بود
اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتاعاشقه
يه فضاي مشترك يه فضاي كوچيك
تو رو تو كدوم ترانه؟ تو كدوم شعر جستجو كرد؟
تو رو تا كي از خدا خواست؟ داشتنت رو آرزو كرد؟
كاش ميشد دائم تو رو ديد
به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم .براي هم باشيم
به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم
تكيه گاه دله هم
به هم قول داديم مثل آينه باشيم صافِ صاف كه بشه زشتي ها وزيباييها
رو توي دل هم ببينيم
قسم خورديم كه به جز هم به كسي ديگه ايي پناه نبريم
تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم
به هم ديگه آرامش هديه كنيم
از خدا خواستيم
ما هميشه از خدا خواستيم توي اين عشق كمكمون كنه
از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بزاره رو حسابِ عشقمون
خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم
كاش مي دونستيم تا چه حد به قولي كه به هم داديم پايبند بوديم
درسته عاشق نیستم اما تقدیم میکنم به همه عاشق ها

اگر هرگز نمیخوابند دو چشم سرخ و نمناکم
اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم
اگر یک آسمان دل را به قصد عشق بردارم
میان عشق وزیبایی تورامن دوست میدارم








سال نو بر همگان مبارک
...یه دعای کوچولو ....
خدایااااااا...اول از همه به تموم آدما که
تورو به خدایی میشناسن یه تن سالم بده
در کنارش کاری کن که شاد باشن.....
به تو گفتم که دوستت دارم
برایت گر بخواهی میدهم جان
خندیدی و گفتی که عشقم را نمی خواهی
میان آن همه عشق ستم کردی و رفتی
تو آن شب دیدی التماسم را
دل صاف و صدای بی ریایم را
تو قلبم را شکستی
صدایش را تو نشنیدی
چون که می خندیدی
یادم هست آنشب
خواب بر چشمانم نیامد
بغض در گلویم ماند
صدایش در نیامد
و من رفتم زدنیایت
و امسال در کنار سال آن شب
به حرمت سال عشقم نشستم
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-و فهمیدم تو اندازه اش نبودی ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-

روزی با گل نرگس به سراغت خواهم آمد
با همه سادگی از دیار مهربانی خواهم آمد
مرا که هم پرواز پروانه ای
با دلی کهکشانی خواهم آمد
با گام هایم بی صداتر از بی صدایی
با طلوع بر غروب آفتاب زندگانی
تو میبینی مرا بسویت
عاشقانه خواهم آمد
روزی گفته بودم: به هنگام عبور یک
شهاب آسمانی
کنارت.. ای ستاره خواهم آمد


توي کافه روبروي من نشسته بود...
قهوه خواست...
قهوه ي سياه,
تلخ و بي شکر...
غرق روزنامه بود...سخت سخت...
من,غريق چشمهاش,
سخت تر...
پلک هم نميزدم که ناگهان مباد,
لحظه يي نبينمش که وقت,تنگ بود...
او ولي,بي خيال چشمهاي مست من,
سرد,مثل سنگ بود...
دل به دل که کاش ديده باشد اين نگاه را که اينچنين,
در خيال چشمهاش,انتظار ميکشيد....
حيف! دود قهوه ي سياه و تلخ,روي عينک تميز و ساده اش,
استتاري از بخار ميکشيد....
خم شد و نوشت مطلبي به دست چپ...
روي کاغذي که روي ميز بود...
شوق چشمهاي من چو ماه نو...
تلخي نگاه او,مثل قهوه ي غليظ بود....
قهوه را که جرعه جرعه سر کشيد...
پول ميز را حساب کرد و رفت...
واي!وقت رفتنش به من نگاه کرد...
واي!واي!
اين نگاه عاشقانه ي مرا,گويي انتخاب کرد و رفت...
بي نفس به روي ميز او,تا که خم شدم....
توي چشم من نشست نقش يک,
کاغذي به زير يک چراغ سبز,منتظر!...
دست خط خوشنويس ماهري نوشته بود :
"من يه عاشقم!
هشت شب!
روبروي پارک! پشت نرده هاي باغ سبز,....منتظر!..."........
بی تو هم از لحظه هایم میتوانم بگذرم.......


زيباترين... تو را برای زيبائیات نمیخواستم...
شيرينترين... تو را برای شيرينیات نمیخواستم...
عاشقترين... تو را برای عشقت نمیخواستم...
تو را برای آرامش ابدی میخواستم...
همواره در دو چيز آرام میگیرم...
يکی در گهوارهء مرگ...
يکی در آغوش تو...
